![]() |
![]() |
|
روزگار غریبی ست نازنین عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد پسرانی در حسرت بوسیدن لبهای من،من در حسرت بوسیدن لبهای تو.پسرانی بیقرار یک لبخند،بیقرار یک نگاه مهر آمیز من،من در حسرت یک نگاه عاشقانه از تو.این چه بازی ست خدایا؟این چه سرنوشتی ست؟آنها که مرا دوست دارند،من دوستشان ندارم.او که من دوستش دارم مرا دوست ندارد.بیقرار رفتنم.دلم میخواهد دور شوم،از تمام آنهایی که دوستم دارند و از او که دوستم ندارد.دلم میخواهد تنها باشم.از نفس افتاده ام.قلبم سنگین است.اندوه قلبم را در هم میپیچد.باید بروم. پ.ن: نصیب من از عشق تو همیشه بی نصیبیه؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:50 توسط دریا |
|
مرجان امروز صبح رفت.اینهمه راه رو تا فرودگاه مزخرف امام رفتم تا 5 ساعت پشت شیشه ها بایستم.نذاشتن برم داخل.تمام شب رو بیدار بودم.و الان خواهر کوچولوم کیلومترها از من دوره.مامان داره امشب میره.نرفته دلم براش تنگ شده.سه هفته برای ندیدن کسایی که دوسشون دارم خیلی زیاده.مخصوصاً وقتی میدونی راه دوره و نمیتونی خیلی باهاشون در تماس باشی.محسن هم که همین روزها راهی میشه.اواسط مرداد میره و دیگه معلوم نیست چند سال دیگه برگرده.تمامش هم به خاطر این سربازیه لعنتی که همه چیز رو به هم میریزه.لیسانش کامپیوتر و فوق آی تی رو بوسید گذاشت کنار تا بره و از اول فلسفه بخونه.براش خوشحالم.اما هیچوقت تصور نمیکردم اینهمه ازش دور بشم.نمیدونم چند سال دیگه میتونم ببینمش فقط خوشحالم به چیزی که میخواست رسید.منم دارم سعی میکنم از یه دانشگاهی پذیرش بگیرم و برم. همه از هم دور میشیم.هرکدوم یه گوشهء دنیا معلوم نیست میتونیم خوشبختی رو پیدا کنیم یا نه؟؟؟!!!وقتی اینهمه از هم دوریم میتونیم خوشبخت باشیم؟؟؟!!! خونهء نو بالاخره آماده شد اما دیگه ذوقی برامون نمونده.خونه ای که شاید خیلیا حسرت داشتنش رو بخورن.خونه ای که فکر میکردیم قراره چه روزای طلایی رو توش بگذرونیم.خونه ای که همه چیزش همونی بود که آرزو داشتیم حالا برامون فقط یه مشت آجره.خدایا!خوشبختی واقعاً چیه؟ پ.ن1:امیدوارم خوشبخت بشی.فقط یادت باشه عشق مراقبت میخواد.نذار گلای عشق و محبت به خاطر خودخواهی و غرور پژمرده بشه.و هرگز از نشون دادن علاقه ت به کسی که دوستش داری و میخوای زندگیتو باهاش قسمت کنی خجالت نکش.برای هردوتون بهترین آرزوها رو دارم. پ.ن2:یه متن دیگه نوشته بودم.خیلی غمگین بودم.اما تصمیم گرفتم این رو به جاش بذارم چون خودمم طاقت خوندن دوبارهء متن قبلی رو نداشتم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 1:33 توسط دریا |
|
|
احساس میکنم از تو دورم.همیشه دور بوده ام.و هرگز به تو نخواهم رسید.چه کسی میتواند به تو بفهماند که من چقدر دوستت داشته ام و چه رنجی برده ام از اینکه تو هرگز عشقم را نفهمیدی و هرگز نگاه پر مهر مرا که تو را دنبال میکرد ندیدی.و از مقابل دیدگانم گذشتی.همانطور که میخندیدی و چشمهایت برق میزد و مرا همیشه تنها گذاشته ای.کاش میدانستم این چه رازیست که بین من و توست که تو همیشه از من عبور میکردی و من همیشه به دنبال تو بودم.با چشمهایی که نگرانت بودند و دوستت داشتند و قلبی که آرزو داشت روزی گرما و عشقش را بفهمی.وقتی اینگونه با من بی رحم میشوی چقدر مرگ برایم شیرین و نزدیک مینماید.و خدا میداند که هرگز نتوانسته ام بدون ترس از دست دادنت زندگی کنم.هرگاه مرا در آغوش میگیری و کلمه ای به مهر بر زبان می آوری قلبم از وحشت میلرزد چرا که میدانم نمیتوانم به محبت تو اعتماد کنم و تا زمانی که میترسم هرگز آرام نمیشوم حتی اگر تو ساعتها مرا به تن گرم و لطیفت بچسبانی و بگویی که دوستم داری،من میدانم که حتی تکهء کوچکی از قلبت برای من نیست.نزدیک سحر است و خواب تو را در برگرفته است.ولی قلب من آکنده از اندوهی عمیق است که تو آنرا احساس نمیکنی.تو همیشه چشمهایت را به روی من بسته ای.و نمیدانم آیا روزی هست که من بتوانم بدون وحشت و اضطراب دوستت بدارم.و روزی خواهد آمد که تو مرا بدون نفرت دوست بداری و قلبم را که همیشه برای تو عریان بوده است ببینی و عشق بزرگ مرا با تمام وجودت لمس کنی؟ ......................................................................... پ.ن:وقتی هیچ عشقی ازت نمیبینم و یخ میکنم،وقتی مثل غریبه ها باهام حرف میزنی و رفتار میکنی،انتظار داری تا کجا بهت وفادار بمونم و دوستت داشته باشم؟؟؟!!!من این سردی رو درک نمیکنم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 1:33 توسط دریا |
|
|
همه چیزه غیر منتظره پیش آمد.احساس کردم دیگر نمیتوانم.احساس کردم باید دور شوم،از خودم،از هیاهوی ناخوشایند اطرافم،و رفتم.سفر روحم را آرام کرد.تجربه ای شیرین و غریب که طعمش را هرگز فراموش نخواهم کرد.خلیج گرم و دوست داشتنی فارس.پرواز با چتر بر فراز آبهای نیلگون کیش.شبهای پرستاره و گرم و روشن جنوب.و تمامش مثل یک رؤیای شیرین دور و باور نکردنی.تنهایی آرامم کرد.و چقدر دلم میخواست روزها کش می آمدند و تمام نمیشدند.روحم کمی سبک تر شد.شاید بتواند دوباره از نو در برابر تمام این روزهای سخت و غمگین پیش رو دوام بیاورد.و من هنوز به انتظار معجزه ای چشم به آسمان دوخته ام.به دستهای مهربان خداوند. ..................................................................................... پ.ن:بخواب هلیا،دیر است.دود دیدگانت را آزار میدهد.دیگر نگاه هیچکس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد.دیگر هیچکس از خیابان خالی کنار خانهء تو نخواهد گذشت... خبر مثل پتکی بر سرم فرود می آید.نادر ابراهیمی امروز بعد از ۹ سال دست و پنجه نرم کردن با بیماری در گذشت.و من در این اندوه هیچ باورم نمیشود که او رفته باشد.منی که سالها با کتابهایش زندگی کرده ام.عاشقی کرده ام.عاشقی را فهمیده ام. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 0:24 توسط دریا |
|
این روزها به طرز غریبی بیمارم.سنگینی تمام دنیا را روی شانه های نحیفم احساس میکنم.دردهایی هست که نمیتوان گفت.دردهایی هست که نمیتوان فریادشان زد.باید خودت در سکوت و تنهایی تاب بیاوری.خودت صدای خرد شدنت را بشنوی و لبخند بزنی.لبخند!!!!!!!احمقانه است.زندگی چه بازیهای غریبی دارد.درست مثل صحنهء تآتر.انگار شکسپیر یکی دیگر از آن تراژدیهای غافلگیرانه اش را روی پرده برده است.نمیدانم آخرش چه چیز انتظارمان را میکشد.ولی هر چه هست چیز خوبی نیست.این را احساس میکنم.خدایا میتوانی کمی رحم داشته باشی؟این حجم عظیم اندوه از طاقت من فراتر است. پ.ن:فقط میخواهم چشمهایم را ببندم و دیگر بازشان نکنم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 14:30 توسط دریا |
|
دیشب شب بدی رو گذروندم،بعد از گذروندن روزی که بدتر بود.نتیجه های کنکور فوق انقدر داغونم کرد که هنوز از شوک بیرون نیومدم.خیلی خونده بودم.و خیلی احمقانه بود که درست شب امتحان دندون عقلم زد بیرون و بیچاره م کرد.دکتر گفت به خاطر استرس بوده.اما به هر حال به خاطر همچین چیز احمقانه ای آیا عادلانه ست که نتیجهء 5 ماه زحمتم به باد بره؟کنکوری که انقدر به شانس وابسته باشه آخه به چه دردی میخوره؟اگه بلد نبودم،اگه نخونده بودم،دلم انقدر نمیسوخت.خیلی گریه کردم.اما هنوز دلم پره.مجاز شدم اما با این رتبه میدونم قبول نمیشم.فقط 24 نفر تو کل کشور واسهء ژنتیک قبول میکنن. خونهء خاله م هستم.خوشحالم که خونهء خودمون نبودم.با پسرخاله هام خیلی رفیقم.از بچگی با هم بزرگ شدیم.حتی از داداش خودم بیشتر دوسشون دارم یه جورایی.چون همیشه هرکاری میتونن برام میکنن.بیچاره ها خیلی ناراحت بودن که من اونجوری گریه میکردم.شب حدود 11:30 به پسر خاله کوچیکم گفتم دلم سیگار میخواد.گفت میخوای برات بگیرم؟گفتم نه تو خونه نمیشه.بریم بیرون.بزرگه مخالفت میکرد و میگفت الان اگه بکشی هروقت ناراحتی میخوای بکشی.منم گیر داده بودم که میخوام.خلاصه رفتیم.برام یه نخ گرفت،اما جلوی مغازه داره خجالت کشیدم.رفتیم تو یه پارک کشیدم.آرومم نکرد اما دلم میخواست بکشم.بعد کلی چیز خریدن خوردیم.یکمی سرسره بازی کردم.سوار الا کلنگ شدم که ساق پام له شد.نزدیک 1 برگشتیم خونه.الان یکم بهترم اما دلم خیلی زیاد گرفته. میدونم این نیز بگذرد..............
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 16:39 توسط دریا |
|
بغضم رو فرو میدم.نمیخوام جلوت گریه کنم.نشستم روی میز و تو ایستادی جلوم.میدونم داری با چه خشمی نگام میکنی.صدام میکنی جوابت رو نمیدم.چونم میلرزه.مشتت رو میبینم که با تمام قدرتت میزنی تو دیوار بالای سرم و فریاد میکشی.بغضم میترکه.زار میزنم،نمیتونم خودمو کنترل کنم.یه لحظه مکث میکنی و با دستت چونمو که داره میلرزه میگیری و نگاهم میکنی و بعد آروم منو بغل میگیری.سعی میکنی آرومم کنی اما نمیتونی.جانم!نفسم!آروم باش!شششششش!جانم!آروم نفسم! حالم داره بهم میخوره.تا دستشویی همراهم میای.صورتمو میشوری.بینیم رو تمیز میکنی.همونطوری سعی میکنی با جمله هات آرومم کنی.اما من آروم نمیشم.برمیگردم تو اتاق.هیچی نمیگم.لباسامو میپوشم،آرایش میکنم.روی صندلی،رو به روم میشینی و یه سیگار دیگه روشن میکنی.اما حالت انقدر بده که بالا میاری.دنبالت نمیام،به درک.صدای اذان میاد.چقدر دلم واسه ت تنگ شده خدا.میای بغلم میکنی.سرت رو میذاری رو شونه هام و به پهنای صورت اشک میریزی.حالا من سعی میکنم آرومت کنم.اشکات رو میبوسم.اما میذارم گریه کنی تا سبک بشی.معذرت خواهی میکنی.من فقط یه لبخند تلخ میزنم. این قصه هیچوقت تموم نمیشه.مگه نه؟! پ.ن۱:چرا من انقدر ابلهم که بین اینهمه آدم که انقدر دوستم دارن و واسم هرکاری میکنن که خوشحال بشم،تو رو دوست داشتم با اون دوست داشتن مسخره ت؟ پ.ن۲:تصمیم خودمو گرفتم.تو خیلی بی عرضه ای.هیچی از عشق سرت نمیشه.دوست دارم با کسی باشم که من واسش آخرین نفر نباشم،اولین نفر باشم.با کسی باشم که واسه خوشحال کردنم تلاش کنه نه واسه ناراحت کردنم.نمیخوام بازم قربانی باشم.خیلی سعی کردم اما همیشه تمام شور و شوقمو نابود کردی.خیلی واسه ت مایه گذاشتم اما حالیت نشد.نشد که نشد،فدای سرم. پ.ن۳:مردای ایرانی هم زن دارن،هم دوست دختر.اما مامانشون رو بیشتر دوست دارن.این جمله رو باید با طلا نوشت.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:50 توسط دریا |
|
حس عجیبی دارم.میخوامت یا نمیخوامت؟چرا احساساتم انقدر گنگ و گیجه؟چرا قلبم رو نمیفهمم؟تو منو میخوای یا نه؟دلم برات تنگ شده.دوری،من میخوام حست کنم.گاهی فکر میکنم فقط یه خوابی.یه رویا که خیلی با حقیقت فاصله داره.همه چی تو مغزم میچرخه.خیلی قاطی کردم.انگار یه آدم دیگه م.خودمم دیگه خودم رو نمیشناسم.باورم نمیشه.خیلی چیزا باورم نمیشه... گوشی رو بردار تا صدات،یه لحظه آرومم کنه این نفسای آخره،دلم داره جون میکنه همش دارم فکر میکنم،دست یکی تو دستته دارم میمیرم ای خدا،فکر میکنم حقیقته مثل پتک داره تو سرم میکوبه.داره مغزمو از هم میپاشه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:28 توسط دریا |
|
کلی فکر مثل گنجشکای کارتونا توی سرم دور میخوره.امسال نمیدونم چرا انقدر احساس میکنم کار عقب مونده دارم و مثل کسی که بهش گفتن 1سال دیگه بیشتر زنده نیست و باید هرکاری داره تو این 1سال انجام بده منم فکر میکنم هرکاری دارم تو زندگی که تو این چند سال عمرم نکردم باید قبل از تموم شدن امسال انجام بدم. دلم تنگ شده واسه خیلی چیزا و نمیدونم خیلی از اون خیلی چیزا دقیقاً چیه.فقط حس میکنم دلتنگ یه چیزایی هستم که لابد قبلاً بوده و الان نیست که من دلتنگم. فکر میکردم خیلی آسونه که آدم یکی رو دوست داشته باشه اما با یکی دیگه ازدواج کنه،و حالا میبینم اصلاً ساده نیست.تو اعصابمو خرد میکنی با مامانی بودنت و کلاً من هیچ رقمه طاقت تحمل پسرایی که زیادی بچه ننه هستن رو ندارم و این عصبانیم میکنه.ولی آرامشی که داری و اینکه هرچی عصبانی باشم تو مثل من داد نمیزنی و عصبانیتت رو اینجوری نشون نمیدی باعث میشه آخرش خنده م بگیره و واقعیت اینه که راستی راستی حس میکنم دوستت دارم و از اینکه قراره یه مدت کوتاهی دوستت باشم زیاد راضی نیستم.از اینکه تو انقدر مامانی هستی(نگو که نیستی)راضی نیستم.از اینکه کلاً پسرامون زیادی بچه ننه هستن اعصاب ندارم و خدایی چقدر دلم میخواست یه پسری رو میشناختم که از 10 تا جمله ای که میگه 8 تاش مال مامانش و دربارهء مامانش نباشه و اینکه من اگه یه پسری رو میشناختم که در کنار احترام زیاد به خوانواده ش میتونست مستقل از اونا فکر کنه و تصمیم بگیره جونمو واسش فدا میکردم.اما در حال حاضر یه همچین گنج نایابی کیمیاست.نمیدونم چرا من نمیتونستم با داداش خودم ازدواج کنم چون از هر آدمی که دیدم مستقل تره و در ضمن اینکه نمیذاره هیچکس توی کاراش دخالت کنه اما هیچوقتم بی احترامی نمیکنه به کسی.به هر حال نصیب یکی دیگه شد.خوش به حالش! ................................................................................................. لبای خنکت توی اون گرما مثل یه تیکه بستنی وسط آفتاب تابستون خیلی چسبید.بوسه های کوتاهی که هیچوقت طعم و لذت چشیدنش رو فراموش نمیکنم.و چقدر بیشتر میخواستم.و چقدر بیشتر میخواستی.لبات مهربون و عاشق و دوست داشتنی بود و میتونستم توی چشمای آروم و مهربونت شعله هایی که داشت زبانه میکشید رو ببینم.ای کاش اون لحظه تموم نمیشد. و من هنوز دارم اون لحظه رو برای خودم تکرار میکنم تا با به یاد آوردنش کمی از اون لذت رو دوباره حس کنم و بفهمم چقدر زیاد دلتنگتم.چه لذت عمیقی داشت حس کردن لبای نرمت که مثل ابریشم بود و دوباره خواستمت و حیف که گاهی فاصله بین خواستن و توانستن کم نیست......... پ.ن:به طرز غریبی دلم میخواد سیگار بکشم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:50 توسط دریا |
|
سیندرلای عزیزم منو به یه بازی دعوت کرد که باید یه جمله بنویسم و اون جمله بیشتر از ۶ کلمه نباشه.در این راستا من دهنم سرویس شد برای پیدا کردن یک جملهء ۶ کلمه ای
تا دلی آتش نگیرد،حرف جانسوزی نگوید...
من هم باید ۶ نفر رو به بازی دعوت کنم.من آلمای عزیزم،شعبده باز،راننده تاکسی،غریبه،مهدی(جایی برای زندگی) و مرتضی رو به بازی دعوت میکنم.ببخشید من بلد نیستم لینک بدم پ.ن:دلم برات تنگ شده خفن.فکر نمیکردم انقدر دلتنگ بشم.نمیدونی وقتی اون شمارهء ناشناس رو جواب دادم و صدای تو رو شنیدم چقدر خوشحال شدم.زود برگرد دیگه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:30 توسط دریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من به مردی وفا نمودم و او...پشت پا زد به عشق و امیدم...هرچه دادم به او حلالش باد...جز همان دل که مفت بخشیدم...
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 مهر 1385 |
|
RSS
|