![]() |
![]() |
|
نشسته ام روی تخت.موهایم روی پیشانیم ریخته است و آرام و بدون عجله پاهایم را لوسیون میزنم.عطر گل رز توی اتاق میپیچد و من مراقبم جایی از بدنم را از قلم نیندازم.با حوصله تک تک انگشتهای پایم را با لوسیون محبوبت ماساژ میدهم،آرام به طرف پاشنه و ساق پا حرکت میکنم.دستهایم را از دو طرف پاهایم به سمت بالا میکشم.زیر چشمی از لای در نیمه باز نگاهت میکنم که خودت را مشغول کتاب خواندن کرده ای اما حواست به من است.نیم ساعتی ست که حتی یک صفحه هم ورق نزده ای.من خنده ام میگیرد اما به روی خودم نمی آورم.دلم میخواهد زمان را بیشتر کش بدهم و تو را در همین لحظه نگه دارم.همین لحظه که مرا با تمام وجودت میخواهی.زانوهایم و رانهایم را با لوسیون آغشته میکنم و همینطور که سرم پایین است به چند لحظهء دیگر فکر میکنم و قلبم تند تر میزند.کارم که تمام می شود عطر محبوبم را برمیدارم و روی سینه،گردن و پشت گوشهایم را معطر میکنم.لباس خواب قرمز ساتن جدیدم را به تن میکنم،رژ قرمز مخملی م را میزنم و آرام از اتاق بیرون می آیم. دور میزنم و پشت سرت قرار میگیرم.دستهایم را دور گردنت حلقه میکنم و در حالیکه با لبهایم لالهء گوشت را نوازش میکنم میپرسم چه کتابی میخوانی؟تو اسم کتاب را میگویی و من میگویم برای امشب کافیست.همانطور که با شیطنت دست چپم را روی سینه ات میلغزانم،با دست راستم کتاب را میبندم و روی میز میگذارم.قلبت زیر دستم تند و محکم میزند و من آرام آرام گردن و گوشت را میبوسم.پوست تنت گر گرفته است.سرت را میچرخانی و نگاهم میکنی.میگویی چقدر زیبا شده ای و من لبخند میزنم.بازویم را به نرمی میگیری و مرا به سمت خودت میکشی و در آغوشم میگیری.لبهایت را روی لبهایم میگذاری.لبهایت مثل ابریشم نرم و لطیفند.از بوسیدنت سیر نمیشوم.بوسه انقدر طولانی می شود که نفس کم می آوریم.میخندیم و دوباره لبهایمان را روی هم میگذاریم.لبهایم را میمکی،لبت را گاز میگیرم.جای دندانهایم روی لبت مثل یک نیم دایره سیاه باقی میماند.رویش را میبوسم.بوسه هایت مرا مست میکند.چشمهایم نیمه بازند.با دست چپت سرم را بالا گرفته ای و مرا میبوسی و با دست راستت بدنم را نوازش میکنی.میگویم مرا به اتاق ببر.بغلم میکنی.دستم را دور گردنت حلقه میکنم و تو دست راستت را زیر زانوهایم میگیری و مرا در حالیکه میبوسی به اتاق میبری و آرام روی تخت میگذاری.دو زانو روی زمین کنار تخت مینشینی و انگشتهای پایم را میمکی و من قلقلکم می شود.ساق پایم را میبوسی و میمکی و همینطور بالا می آیی.شکمم را میبوسی،سینه هایم را میبوسی و میمکی،بازوهایم را که مثل صلیب دو طرفم باز نگه داشته ای میبوسی،گردنم را میبوسی،لبهایم را میبوسی.دستت را لای موهایم فرو میکنی و با تمام وجودت مرا میبوسی و با تمام وجودم تو را میبوسم.و توی چشمهای روشنت نگاه میکنم و عشق را در آن دو ستارهء درخشان میبینم و همانطور که همدیگر را میبوسیم با نگاهم میگویم دوستت دارم و چشمهایم را میبندم.و میگذارم عشق میانمان جاری شود. و از لذت و سرخوشی جیغ میکشم و میخندم و دستم روی پوست خیس از عرقت میلغزد و قلبم انقدر محکم میزند که صدایش را میشنوم،همانطور که صدای قلب تو را میشنوم و دلم میخواهد برای ابد در این لحظه بمانم.آرام که میگیریم چرخ میزنی و کنارم دراز میکشی.سرم را روی بازویت میگذارم و با دستم سینه ات را نوازش میکنم و توی تاریکی به برق چشمهایت خیره میشوم و احساس میکنم که خوشبختم.خوشبختم که تو هستی،که عشق هست،که آرامش هست.چشمهایم را میبندم.خسته ام و انگار خوابم میبرد و در خواب دستی مرا به عمق تاریکی پرتاب میکند.با وحشت چشمهایم را باز میکنم. گلویم خشک شده و تنم از عرق خیس خیس است.در تاریکی به دنبالت میگردم.دستم را روی تخت میکشم و جای خالیت مثل تیر در قلبم فرو میرود.تو کنارم نیستی و انگار هرگز نبوده ای و انگار هرگز مرا نبوسیده ای.انگشتانم را با ناامیدی روی لبهای خشکم میکشم.قلبم تیر میکشد،درد تمام بدنم را در هم می پیچد و هق هق تلخ گریه سکوت اتاق تاریک را میشکند. پ.ن:این پست توهمات یک ذهن تب زده است و نه بیشتر!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 6:5 توسط دریا |
|
|
جمعهء پیش امتحانام تموم شد اما من قاطی کرده بودم.تو راه برگشت از دانشگاه تا خود خونه زار زدم.جواب سؤالا رو میدونستم اما مغزم قفل کرده بود.همه چیز مثل یه تصویر نصفه یادم می اومد.دو سه روزی هم افتاده بودم گوشهء خونه.ضعیف شده بودم.حس میکردم بند بند وجودم میلرزه.یکمی که تونستم خودمو جمع و جور کنم دیدم اینطوری نمیشه.در راستای شعر فروغ که میگه از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را، تصمیم گرفتم خودم به خودم کمک کنم.با کامی رفتیم یه مغازه که جنسای ایرانی هم داره.گلاب،آبغوره،کنسرو کله پاچه،رب،ترشی،شربت آلبالو،چند قلم جنس دیگه و از همه مهمتر پفک چیتوز موتوری خریدم.حالا نصف چیزایی که خریدم رو ایران بودم نگاهشون هم نمیکردم.بعد روز بعدش رفتم هویج و کرفس خریدم.یه مربای هویج درست کردم برای اولین بار در عمرم که فوق العاده شد.یه خورش کرفس عالی هم درست کردم و کامی رو واسه شام دعوت کردم.روز بعدش رفتیم سینما آواتار رو دیدیم.بی نظیر بود.من از فیلمای علمی تخیلی خوشم نمیاد اما اینو واقعاً دوست داشتم.دیدن اون صحنه های فوق العاده به صورت سه بعدی هم لذتش رو چندین برابر کرد.شام هم سوسیس بندری درست کردم با سوسیس ایرانی.همون روز خرید هم رفتم و برای خودم یه کاپشن،شلوار و تاپ آدیداس خریدم. دیروز هم رفتم یه سفر یه روزه.اول قرار بود خودم تنهایی برم اما روز قبلش عادل(همکلاسیم) زنگ زد که حالمو بپرسه و وقتی فهمید دارم میرم سفر اونم گفت که میاد و این شد که با هم رفتیم.هوا خیلی سرد و بارونی بود.حسابی خورد توی ذوقم ولی باز گفتم همینکه آب و هوام عوض بشه خودش کلی خوبه.و وقتی سوار کشتی شدیم بارون قطع شد.رفتیم یه جزیره ای به اسم Arran.از اونجایی که ما به ترن اول نرسیده بودیم و بنابراین کشتی اول رو از دست داده بودیم نزدیک 1 رسیدیم به جزیره و همه چیز بسته بود شکر خدا.اما عوضش خودمون رو خسته نکردیم.دور جزیره راه رفتیم.کوچه هاش مثل کلاردشت بود.بعد هم رفتیم کنار ساحل.من فقط به دریا نگاه میکردم و صدای موجها آرومم میکرد.حس میکردم حالم بهتره.هوای سرد رو میبلعیدم تا خنک بشم.ساعت 4:40 هم با کشتی برگشتیم و تا برسم خونه 7:30 بود.دیشب ساعت 9 خوابیدم.یه خواب عمیق.حالم بهتره اما کابوسها هنوز سر جاشونه.حتی دیشب هم کابوس دیدم.نمیدونم باهاشون چیکار کنم برای همین ترجیح میدم بهشون اهمیت ندم. دوشنبه ترم دوم شروع میشه و اینجا از روز اول درس میدن.این ترم میخوام تلاشم رو بکنم که هیچ درسی رو نخونده نذارم.ممنون بابت تمام دلداریهاتون.تمام بودنتون.خیلی بهترم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 18:57 توسط دریا |
|
این شبها بدون استثنا هر شب کابوس میبینم.مثل کسی که تب دارد دور خودم میپیچم.کلافه و بی قرارم.نمیتوانم بخوابم و تا چشمهایم گرم می شود انگار درون چاه عمیق سیاهی سقوط میکنم. تا صبح هزار بار ساعت را نگاه میکنم و دعا میکنم این شب لعنتی تمام شود.این روزها اشکهایم به تلنگری سرازیر می شود.کابوسهایم واضح است.انقدر که تک تک صحنه ها را با جزییاتشان به یاد می آورم و صحنه ها در تمام روز آزارم میدهند. چند شب پیش،به گمانم سه یا چهارشب پیش خواب دیدم که برگشته ام ایران.دوستی که زیاد هم نزدیک نبودیم و نیستیم آمده بود فرودگاه دنبالم.انگار هیچکس دیگری نمی دانست من برگشته ام.مرا برد به دفتر کارش که منشی زنی هم آنجا بود.با هم حرف میزدیم و من ته دلم از چیزی که نمیدانستم میترسیدم.هوا ابری و سیاه بود.منشی از بودن من خوشحال نبود.معلوم بود به دوست من علاقه مند بود و میترسید چیزی بین ما باشد.دوستم سیگاری برایم روشن کرد.سیگار انقدر بلند بود که از کمر خم شده بود.مشغول سیگار کشیدن بودم که منشی لحظه ای مرا تنها گیر آورد و پرسید آیا من با این آقا رابطهء عاشقانه ای دارم؟گفتم نه ما فقط دوستیم.پرسید هیچوقت هم نداشته ای؟گفتم نه!خیالت راحت.طفلی خوشحال شد و با ترس و لرز برگشت پشت میز کارش.دوستم برگشت و با همان اخلاق تند همیشگی ش به منشی دستوراتی داد.و بعد هم مرخصش کرد.ناگهان صدای مردی توی راهرو پیچید و دوستم مرا سریع توی اتاق کناری قایم کرد.از پشت پرده مردی چاق و کوتاه و کم مو را میدیدم که ظاهراً رئیس دوستم بود.نمیدانستم چرا به جای معرفی مرا پنهان کرده بود.مردک که رفت هوا کاملاً تاریک شده بود.هوا طوفانی بود و مرا بیشتر میترساند.به دوستم گفتم میخواهم بروم خانه.گفت باید امشب پیش من بمانی.گفتم دیوانه شده ای؟میترسیدم بگویم من نمیخواهم با تو شب را بگذرانم.نمیدانم چرا حس میکردم میخواهد بلایی به سرم بیاورد.گفتم اینجا جای مناسبی نیست.دیگران ما را میبینند.گفت کسی اینجا نیست.پردهء اتاق را که رو به پارکینگ بزرگی باز میشد کنار زدم و گفتم اینهمه آدم از توی ماشینهایشان دارند ما را نگاه میکنند.گفت کسی توی ماشینها نیست.اما من آدمها را میدیدم که با چهره های عبوس و خاکستری به من زل زده بودند.ناگهان تمامشان از ماشینها بیرون آمدند.از بدنه و شیشهء ماشین عبور میکردند و من تازه فهمیدم اینها روح هستند.روح هایی که خیلی عصبانی بودند.شروع کردند با هم دعوا کردن.یکی از روح ها سر روح دیگری را جدا کرد و خون تمام فضا را پر کرده بود.نه خون قرمز که خونی شفاف و خاکستری.و من استفراغ میکردم.از دیدن آن صحنه های وحشتناک و شنیدن آن صداهای درهم که با صدای طوفان و درهم پیچیدن درختان مخلوط شده بود فقط استفراغ میکردم.تمام روز حالم بد بود.دو شب پیش هم خواب میدیدم در یک قلعهء قدیمی بودم.یکی را از پنجره به بیرون پرت کرده بودند ولی او خودش را از طنابی آویزان نگه داشته بود.باز هم هوا طوفانی و سیاه بود.مادر دوست پسر سابقم با شمعی در دست امد و میخواست مرا به اتاقی بالای پله ها ببرد.او جلو میرفت،من اما روی پله ها میخزیدم.نمیتوانستم راه بروم.انرژی نداشتم.چند سانتیمتر جا به جا شدن به نظرم خیلی طولانی می آمد.پله های آخر واقعاً هیچ نیرویی برایم باقی نمانده بود.به بدبختی و با کمک دستهایم که آنها هم هیچ توانی نداشتند پاهایم را جا به جا میکردم تا به پلهء آخر برسم.و وقتی از خواب پریدم،تمام آن زجری که میکشیدم و تلاشی که میکردم تا یک قدم جا به جا شوم را حس میکردم. خیلی خسته ام.خیلی زیاد.دو شب پیش که این کابوس را دیدم،قبل از خواب خیلی گریه کرده بودم.زار میزدم و دلم برای پدرم تنگ شده بود.برای دستهای مهربانش.بوی تنش،صدای گرمش و لحنی که همیشه مرا با آن صدا میکرد.داشتم فکر میکردم در این دنیا چه چیزی برای من از خانواده ام با ارزش تر است.داشتم فکر میکردم آیا این دنیا و رؤیاهای من ارزش دور بودن از عزیزترین آدمهای زندگیم را دارد؟اگر یک روز پدر و مادرم نباشند دلم میخواهد دنیا نباشد. دلم گرفته.امتحان لعنتی پنجشنبه توی مغزم نمی رود.خسته ام،توانش را ندارم.دلم برای خانه و آغوش امن و بزرگ پدرم تنگ شده است.از اینهمه بیخوابی و کابوسهای بی سر و ته خسته شده ام. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 1:46 توسط دریا |
|
|
1)چشمای آبیش تو تاریکی میدرخشه.همینطور که داره نگاهم میکنه ازش میپرسم دوسم داری؟ میگه آره. موهاش از شدت عرق خیسه خیسه.میگه میترسم.میگم از چی؟میگه بعدش چی میشه؟میگه نمیخوام بینمون اتفاقی بیفته.میگه نمیخوام دوستیمون رو خراب کنم.نمیخوام از دستت بدم. میگه من همیشه اینجام،هروقت بهم نیاز داشته باشی.میگم نمیخوام اینجا باشی.هروقت انقدر قوی و شجاع شدی که بتونی احساست رو نشون بدی بیا. میگه من اینجام چون خیلی دوستت دارم و بعد محکم بغلم میکنه.انقدر محکم فشارم میده که استخونام درد میگیره.بهش میگم داشتن این احساس باعث نمیشه دیگه نتونیم دوست باشیم.نوازشش میکنم و دلم میلرزه.
2)حس میکنم خیلی چاق شدم.با اینکه خیلی کم غذا میخورم اما نمیدونم چرا به جای لاغر شدن چاق میشم.با کارن اسممون رو توی جیم نوشتیم اما سه بار بیشتر نرفتیم.150 پوند بی زبون رو دادیم و هیچی به هیچی.بدیش اینه که اینجا برعکس ایران از دختر لاغر خوششون نمیاد.یعنی هروقت من میگم وای من چقدر چاق شدم و میخوام 10 کیلو کم کنم و باید رژیم بگیرم،یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم میکنن و میگن شوخی میکنی دیگه؟میگم نه جدی میگم.میگن تو که چاق نیستی.خیلی سکسی هستی.میگم خب دلم میخواد شکمم صاف صاف باشه.میگن نه مردای بریتیش دوست دارن دختر یه پرده گوشت داشته باشه.چون پسرا اینو بهم میگن دیگه هی تنبلیم میشه و میگم بیخیال.اما خب خودم دوست دارم لاغرتر باشم.فکر میکنم چقدر همه چیز فرق میکنه اینجا.تو ایران بیشتر آدما زیبایی رو در پوست روشن و چشم روشن و هیکل لاغر میدونن،اینجا عاشق چشم و ابروی مشکی و پوست برنزه هستن و هیچ از دختر استخونی خوششون نمیاد.مارک میگفت وقتی یه دختر لاغر رو میبینه میخواد بره بهش بگه به خاطر خدا یه چیزی بخور.من میگم نیکول کیدمن خوشگل و سکسیه اینا صورتشون رو توی هم میکشن که عمراً،پنه لوپه سکسیه.بهرام رادان و گلزار رو نشونشون میدم میگن واییییی اینا دیگه کی هستن.بعد عکس یکی رو نشونشون میدم که به نظر من خیلی ضایع هست اینا میگن چه خوش قیافه ست. انقدر همه،از دختر و پسر میگن خیلی سکسی هستم اعتماد به نفسم حسابی بالا رفته.جالب اینه که پسرای اینجا در مقایسه با پسرای ایرانی اصلاً اعتماد به نفس ندارن.پسرای خوش قیافه و خوش تیپی که من میدونم اگه اینا ایرانی بودن خدا رو هم بنده نبودن هی میگن ما قیافه مون که خوب نیست.هیکلمون هم که چاقه،حالا یه گرمم اضافه وزن ندارن (برعکس دختراشون که خیلی چاقی وحشتناک دارن پسراشون خیلی رو فرم هستن و بیشترشون ورزشگاه رفتنشون ترک نمیشه.بدیهیه که این قانون کلی نیست و برعکسش هم دیده میشه اما درصدش خیلی کمتره).همین دوست پسر سابق که خدایی هرکی دیده بودش میگفت چقدر خوش قیافه و خوش هیکله همیشه بابت اینکه قیافه ش خوب نیست از من عذرخواهی میکرد.یا همین مارک هیکلش کاملاً روی فرمه و قیافه ش هم خیلی خوبه اما یه رژیم گرفته که من دلم ضعف میره از دیدنش.چهارتا پر کاهو و کلم بروکلی آورده بود دانشگاه میخورد.تازه جیم رفتن رو هم به طور منظم شروع کرده.میگه خیلی چاق شده.خلاصه که هم اکنون به یک محرک خوب برای گرفتن رژیم و رفتن به جیم نیازمندم.میترسم آخر و عاقبت منم بشم یکی از این دخترای چاق اینجا و راه بازگشتی نداشته باشم. 3)امروز ساعت 9:30 توی دادگاهیم.معلوم نیست کی نوبتمون میشه.انقدر با کامی میخندیم که اشکم راه میفته. دلهره دارم اما میخوام مثبت باشم. دستام یخ کرده و از عرق خیسه خیسه اما بازم میخندم.به خدا میگم جان هرکی دوست داری کارمو درست کن.ساعت 2 میریم تو.نزدیکای رفتن دیگه داره حالم بد میشه.مگه چند ساعت میشه انتظار کشید؟ وکیلم میگه قاضی پرونده خیلی مودی هست و میتونه خیلی بد باشه.تو دلم میگم نه!همه چیز خوب پیش میره.میریم توی اتاق.نمایندهء هوم آفیس نشسته سمت راستم.وکیلم سمت چپ و کامی پشت سرم.از مردک خوشم نمیاد.با اون شکم گنده که یه متر جلوتره و اون نگاهای تحقیر آمیزی که به سر تا پای ما میکنه.قاضی که میاد همه بلند میشیم.دلم میریزه پایین.حسابی جدی به نظر میرسه.میشینه و همون اول شروع میکنه غر غر کردن به نمایندهء هوم آفیس که شما قوانین رو روز به روز برای دانشجوها سخت تر میکنید و نشون بده کجای فرم این قانون رو نوشته.یارو نمیتونه قانون مربوطه رو پیدا کنه.قاضی بر میگرده به من نگاه میکنه که لبخند زنان اون وسط نشستم.بهم لبخند میزنه و یه چشمک هم تحویلم میده.از شدت خنده سرم رو پایین میندازم.شروع میکنه حال اون طرف رو گرفتن و بعد هم میگه برو بیرون هروقت پیدا کردی صفحهء مورد نظرت رو بیا.یارو حالش حسابی گرفته شده.میره بیرون و قاضی با وکیل من در مورد کارش صحبت میکنه.به من میگه اگه میخوای برو بیرون قدم بزن.میگم ممنون راحتم.نماینده دیر میکنه و حوصلهء قاضی سر میره.زنگ میزنه میگه بگین بیاد.طرف میاد و توپش پره.شروع به بحث میکنن.قاضی میگه معلومه وقتی بیرون رفته بودی بهت گفتن چی بگی.خیلی بحث میکنن.قاضی میگه خیلی غیر منطقیه که به خاطر هفت روز ویزای این خانوم جوان رو ریجکت کردین.میگه من منطق اینکار رو نمیفهمم،اگر تو میدونی بگو.اونم فقط میگه این قانونه و نباید فاصله بین اتمام تحصیل و شروع ترم جدید بیشتر از یک ماه باشه. قاضی هی بهش متلک میگه و هی به من نگاه میکنه و لبخند میزنه.دلم میخواد برم یه ماچ محکم ازش بکنم.آخرش هم میگه خب اگه تو چیز دیگه ای پیدا نمیکنی من حکم میدم که این خانوم جوان میتونه بمونه و درسش رو ادامه بده. من انقدر شوکه هستم که مطمئن نیستم درست شنیدم.دلم میخواد جیغ بکشم از خوشحالی. وکیلم گفته بود خیلی به ندرت پیش میاد که همون روز رآی رو صادر کنن و اینبار جزو نوادر بودن خیلی خوب بود. هوم آفیس همچنان میتونه به این حکم اعتراض کنه ولی امیدوارم اینکار رو نکنن.شب میریم رستوران ایرانی و جشن میگیریم. 4)جمعه امتحان دارم.5 ساعت ناقابل یعنی از کنکورم بدتره.واقعاً انقدر پروژه و بدبختی داشتم که نتونسته بودم هیچکدوم از این لکچرها رو در زمان خودش بخونم و الان دلم خیلی شور میزنه.با اینکه چند روزی از صبح تا شب رفتم کتابخونه اما هنوز یه دنیا درس نخونده دارم.علاوه بر اینکه واقعاً نمیدونم چطوری همهء این اسمها رو توی ذهنم نگه دارم.خدایا دستم به دامنت.خودت شاهدی که اینبار از تنبلی نبوده و همیشه سرم به درس گرم بوده اما مگه من میتونم چندتا پروژه و درس رو در یک زمان انجام بدم؟خدایا نذار شرمندهء مامانم بشم.تا الان که زیر 60% نگرفتم.این دو تا رو هم ختم به خیر کن. آمین! پ.ن:21 ژانویه امتحانام تموم میشه و یه هفته تعطیلم.قول میدم از شرمندگی همه در بیام اما الان فقط میتونم از گوگل ریدر بخونمتون.شرمنده که نمیتونم کامنت بذارم.برام خیلی دعا کنید.پروانه ها دارن توی دلم پرواز میکنن.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 2:43 توسط دریا |
|
1)گاهی فکر میکنم مرده شور حافظه ام را ببرد که همه چیز را به خاطر می آورد.گاهی دلم میخواهد فراموشی مطلق بگیرم و هیچ چیز را به یاد نیاورم.در تاریکی زندگی کنم،در سکوت محض.دلم نمیخواهد یاد عشقهای از دست رفته بیفتم و تنهاییم پر رنگتر شود.دلم نمیخواهد به یاد بیاورم که دوستت داشتم.خیلی زیاد دوستت داشتم.دلم نمیخواهد یاد دیوانه بازیهایمان بیفتم.دلم نمیخواهد تن داغت را، بوسه هایت را به یاد بیاورم. عشق مثل زخم عمیقی میماند که کهنه میشود اما هرگز التیام نمی یابد.زخمی که هر بار سر باز میکند و سوزشش تو را یاد تمام لحظه های تلخ و شیرینی که داشته ای می اندازد.خون با فشار از قلبم بیرون میزند و چیزی درونم فرو میریزد.همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد.همه چیز ویران میشود و فرصتی برای جبران نیست.همه چیز جلوی چشمانت ذره ذره فرو میریزد و تو حتی این سقوط و شکستن را نمیبینی.مسخ شده ای انگار.وقتی به خودت می آیی که دیر است.خیلی دیر است.تو مانده ای و ویرانه هایی که راهی برای ساختن دوباره شان نیست. عشق را نمی فهمیم.ویرانش میکنیم.به سادگی از کنار آدمهایی که دوستمان دارند میگذریم.تازه وقتی همه چیز را از دست دادیم به خودمان میآییم.مثل کسی که تازه از خواب بیدار شده است و چقدر دیر.همیشه برای جبران فرصتی نیست.بعد مینشینیم و حسرت میخوریم.حسرت روزهایی که قدرشان را ندانسته گذشت.عشقی که سوخت و خاکسترش به باد رفت.تنهایی گریبانمان را میگیرد ولی برای بازگشت خیلی دیر است. دلم میخواست روزهایی که عاشقت بودم قدر عشقم را میدانستی.دلم میخواست مهربانتر بودی.دلم شکسته عزیزم،شاید نه از دست تو که از دست روزگار.بغض گلویم را فشار میدهد و گلوله های اشک روی گونه هایم فرو میغلتند.الان و در این لحظه دلم میخواست میتوانستی فاصله ها را کوتاه کنی،بیایی و مرا محکم در آغوشت بگیری و بگذاری زار زار گریه کنم.مهم نیست که هیچوقت هیچ چیز درست نمی شود.من دلم میخواست تو الان اینجا بودی.فقط بودی تا من انقدر تنها نباشم.تا اشکهایم را در تنهایی نریزم.
2)میخواهی مرا ببوسی،نمیگذارم.میگویم همه چیز بین من و تو تمام شده.سعی میکنم خیلی عادی رفتار کنم.آهنگ مورد علاقهء مرا میگذاری.بارها و بارها و بارها تکرار می شود.میرقصیم.تو خودت را به نشنیدن میزنی و من خودم را به ندیدن.میرویم توی اتاق تو.رو به روی لبتاپ نشسته ای و من بالای سرت ایستاده ام.سرم را روی شانه ات خم کرده ام تا بهتر ببینم چه کار میکنی.دوباره میخواهی مرا ببوسی و من میگویم نه.من دیگر مال تو و برای تو نیستم.انگار هیچوقت هم نبوده ام.از اتاق بیرون میروی.من روی تختت نشسته ام و منتظرم برگردی اما زمان زیادی میگذرد و نمی آیی.دنبالت می آیم توی هال و میبینم روی مبل ولو شده ای و داری گریه میکنی.انگار دستی قلبم را چنگ میزند.من هیچوقت احساسات تو را ندیده بودم.فکر نمیکردم اصلاً احساسی داشته باشی.میگویی باورم نمی شود که تو دیگر مال من نیستی و من حیران نگاهت میکنم و فکر میکنم من هیچوقت نمیدانستم میخواهی مال تو باشم.هیچوقت نمیدانستم انقدر دوستم داشته باشی که برای از دست دادنم گریه کنی.بعد خشمی بزرگ در تمام وجودم جاری می شود،به خاطر سکوتهای ناتمامت که همیشه آزارم میداد.به خاطر برزخی که یکسال در آن دست و پا زدم تا بفهمم کجای زندگی تو جا دارم و هرگز نفهمیدم.به خاطر غروری که بارها شکستم و خواستم بگویی چقدر دوستم داری و تو هربار گفتی مثل یک دوست و هرگز مرا از تردیدهای کشنده ام رها نکردی.حالا تو اینجا روی این مبل نشسته ای.صورتت در تاریکی قرار دارد و اشکهایت در تاریکی میدرخشند.من لیوان آبی به دستت میدهم و روی دستهء مبل کنارت مینشینم و فکر میکنم.به تمام لحظه هایی که میشد عاشقانه بگذرد اما سرد و بی روح گذشت.به مردی نگاه میکنم که دوستش داشتم و حالا به جز حس نفرت و خشم چیز دیگری در وجودم برایش باقی نمانده است.به خیلی چیزها فکر میکنم،به خیلی چیزها.میگویی چقدر انتظار برگشتنم را کشیدی،چقدر منتظر این لحظه بودی تا برگردم و دوباره کنار هم باشیم و من نمیدانم چه جوابی بدهم.فقط میگویم خیلی دیر است.برای همه چیز دیر است.من از تو برای همیشه دل بریده ام. پ.ن1:دلم نمیخواهد به این چیزها فکر کنم اما حرفهای امشب مرا برد به آن روزها.حالم خوب نیست.اما خوشحالم حرف زدیم.انگار سبک تر شدم.شاید تو هم سبک شدی.نمیدانم.حالا حداقل دیگر نه خشمی در وجودم هست و نه نفرتی،هرچه هست غمی مبهم و تاریک است که آنهم خوب می شود.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 5:26 توسط دریا |
|
با دوستم توی کوچه ها راه میرم.دلم شور میزنه.بوی خون میاد.بهش میگم از من دور نشو.شنیدم تو خیابون به مردم تیر اندازی میکنن.به حرفم گوش نمیده.در عرض دو ثانیه ناپدید میشه.توی یه کوچهء باریک هستم.دارم به سمت خیابون میرم و دنبال دوستم میگردم که جمعیت زیادی با هجوم وارد کوچه میشن.جمعیت در حال دویدن و فرار کردنه.دوستم جلوی جمعیته.داد میزنه که مامورا به مردم شلیک کردن.دارن دنبالمون میان.نمیدونم چه قدرتی پیدا کردم که به سرعت باد دوستم رو که هم قد و هیکل خودمه مثل یه بچهء کوچیک بغل میکنم و با تمام قدرت میدوم.بعضی ها زیر دست و پا موندن.یهو کنار دیوار یه اتاقی رو میبینم که درش بازه و یه روحانی با عمامهء مشکی چند نفر از مردم رو پناه داده.میپرم توی اتاق و به مردمی که با سرعت در حال فرار کردن هستن نگاه میکنم.به دوستم میگم تو که طرفدارشون بودی و حرف منو باور نمیکردی با چشم خودت دیدی اینا چیکار میکنن؟دوستم از ترس زبونش بند اومده و هیچی نمیگه.صورت اون روحانی رو نمیبینم.سرش پایینه.بهش میگم حالا چی میشه.جوابمو نمیده و فقط سرش رو به نشونهء تأسف تکون میده.از خواب که میپرم تمام تنم عرق کرده.کارن زودتر بیدار شده و از اتاق رفته بیرون.بلند میشم و دنبالش بیرون میرم.نشسته روی کاناپه و داره کتاب میخونه.میشینم روی زمین.میگم کابوس دیدم.براش تعریف میکنم.گریه م گرفته.میگه هیچی نیست.فقط خواب بوده.یهو یادم میاد نکنه عاشورا بوده.تقویم ایرانی ندارم.اینترنت ندارم.موبایلم کار نمیکنه.میگم حتماً عاشورا شلوغ شده.دلم شور میزنه اما هیچ راهی ندارم تا از کسی خبر بگیرم.شب دوباره کابوس میبینم.توی کوچه های خلوت در حال دویدن هستم.دارم از کسی فرار میکنم.خیلی تاریکه و به زحمت جلوی پامو میبینم.کسی میخواد منو بکشه.یه تاکسی خالی کنار خیابون پارک کرده و درش بازه.میپرم توی ماشین و میخوام روشنش کنم تا فرار کنم اما ماشین روشن نمیشه.و من سایهء کسی رو که تعقیبم میکنه روی دیوار رو به روم میبینم که بهم نزدیک و نزدیکتر میشه. دیشب برگشتم خونه و اخبار رو چک کردم.کابوسم تعبیر شده.دلم گرفته.احساس ناتوانی میکنم.حس میکنم خیلی بی مصرفم.دلم از خدا گرفته.اینکه بشینی و از دور عکس جنازه های خونین و مردم کتک خورده اما با غیرتی رو نگاه کنی که یه روزی به همه چیزشون شک کرده بودی آسون نیست.دلم میخواد زار بزنم از اینهمه تنهایی. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 1:30 توسط دریا |
|
دستام یخ کرده و قلبم تند تند میزنه.انگار هزارتا پروانه توی دلم پرواز میکنن.با وجود سرما عرق کردم.تو وارد اتاق میشی و من دست و پامو گم میکنم.خنده داره که هر هفته برای چند دقیقه دیدنت انقدر بی قرارم.یادمه وقتی دیدم دست چپت حلقه و انگشتری نیست یه حس خوبی زیر پوستم دوید.یه امید کمرنگ.ازت میپرسم وقت داری فرمم رو نگاه کنی و تو میای کنارم روی میز میشینی.به انگشتات نگاه میکنم.به اینکه چقدر دلم میخواد دستای یخزده م رو توی دستات بگیری.به اینکه چقدر کنارت احساس امنیت میکنم.ازم میخوای کارت دانشجوییم رو ببینی.عکس با مقنعه م رو که میبینی میگی چقدر جدی به نظر میرسی.میخندم و میگم چیز خوبیه یا بد؟میگی نه فقط برام جالب بود.خوشحالم که مدارکم کامل نیست.چون میتونم یه بار دیگه قبل از کریسمس ببینمت.میگی پنج شنبه خوبه؟ و من توی دلم میگم هر روزی که قرار باشه تو رو ببینم روز خوبیه. میگم آره خوبه.ایمیلت رو مینویسی روی کاغذ و میگی اگه نتونستی بیای بهم میل بزن اما چند ثانیه بعد شماره ت رو هم برام مینویسی و میگی بهتره داشته باشی.تو دلم ذوق میکنم که شماره ت رو دارم حتی اگه هیچوقت ازش استفاده نکنم. موقع خداحافظی ساندرا،الیزابت و شونا رو بغل میکنم و براشون آرزوی سال خوبی میکنم.تو و جو دو قدمی من ایستادین اما خجالت میکشم شما رو هم بغل کنم.از اتاق که بیرون میرم توی راهرو می ایستم و در حالیکه دکمه های کتم رو میبندم به تو فکر میکنم و لبخند میزنم. پ.ن:کمکهای اولیه رو تموم کردم و به عنوان داوطلب عضو گروه آمبولانس سنت اندروز شدم :)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 2:10 توسط دریا |
|
|
جمعه از صبح حسابی سرم شلوغ بود.آخرین روز کلاسهامون بود و باید آخرین گزارش آزمایشگاه رو تحویل میدادم.علاوه بر اینکه کلاس داشتم و عصر هم دانشگاه یه جشن کوچیک داشت و قرار بود من و کارن بعد از جشن دو تایی بریم کلاب و حسابی برقصیم و خستگی این مدت رو از تنمون بیرون کنیم. توی مهمونی من با لیندزی(اهل تنسی آمریکا)حرف میزدم و کارن با مارک(ایرلندی)که همکلاسی منه.به هرکسی اسم یکی از بچه ها رو داده بودن تا براش یه هدیه در حد یک پوند بگیره و قانون این بود که نباید از یک پوند بیشتر میشد.کادوها که رد و بدل شد،همینطور که من مشغول حرف زدن با لیندزی بودم مارک رو به من کرد و جلوی همه گفت منم یه چیزی برای تو دارم.و از توی کیفش یه روسری سبز خیلی قشنگ و دو بطری واین در آورد و یکی از واین ها رو داد به کارن و دیگری رو با روسری داد به من. دلیلی برای اینکارش نبود مخصوصاً که قبل تر هم برام یه خرس کوچک خریده بود و بازم هم جلوی همهء کلاس بهم داده بود که کلی خجالت کشیده بودم.من که حسابی سرخ و سفید شده بودم،پرسیدم مناسبتش چیه؟و گفت به مناسبت کریسمس و فکر کردم به کت سبزی که داری میاد.بعد از اینکه یک ساعتی چهارتایی صحبت میکردیم مهمونی تموم شد و کارن از مارک دعوت کرد که برای نوشیدن واین به اتاق کارن بریم و اونم قبول کرد اما چون من شارژرش رو میخواستم رفتیم اتاق مارک و همونجا هم مشغول شدیم.مارک یه گیلاس بزرگ واین برای من ریخت و چون تنها گیلاسش بود خودش و کارن توی لیوان ریختن.من از شدت خستگی و به خاطر اینکه غذا نخورده بودم و چند شب هم درست نخوابیده بودم با اولین گیلاس تلو تلو میخوردم که کارن پیشنهاد کرد بطری بازی کنیم.بازی اینطوری بود که هرکس سر بطری به طرفش بود باید انتخاب میکرد که یک سؤال ازش پرسیده بشه و اون فرد صادقانه جواب بده یا بقیه ازش بخوان کاری رو انجام بده که حق نداره رد کنه.اما از اونجا که ما هر سه زیادی مثبت بودیم بازی که میتونه خیلی خطرناک و کثیف بشه از شدت تمیزی حوصله مون رو سر برد.من که به خاطر نوشیدن یه شات ویسکی خالص(حکم من بود) بعد از واین به شدت مست شده بودم و نمیتونستم حتی بشینم.کارن و مارک همه چیز رو تعیین میکردن چون من نمیتونستم.خنده دار ترین قسمت بازی وقتی بود که کارن از مارک خواست صکصی ترین رقصی که میتونه انجام بده و مارک که در حال معمولی انقدر خجالتیه که به زحمت توی چشمات نگاه میکنه هرکاری کرد کارن حکمش رو تغییر نداد و مجبور شد برقصه.یکی دیگه از چیزای بی مزه ای که کارن ازش خواست این بود که برای 5 دقیقه ادای من رو در بیاره که هم خنده دار بود هم حرص منو در آورده بود و من نتونستم بیشتر از سی ثانیه تحملش کنم.یکی دیگه از حکمهایی که کارن برای مارک صادر کرد اومدنش به کلاب بود.من بیشتر سؤال رو انتخاب میکردم که اوج سؤال خطرناک پرسیدنشون از من این بود که عجیب و غریب ترین فانتزی من چیه؟ بعد از بازی و مشروب حسابی گرسنه شده بودیم و مارک برامون غذا درست کرد.به من هم دو تا لیوان بزرگ آب داد تا مستی از سرم بپره.بعد از شام رفتیم کلاب و کمی رقصیدیم اما هر سه به شدت خسته بودیم و موزیک هم مزخرف بود برای همین برگشتیم خونه.توی کلاب من میخواستم کفشم رو عوض کنم و وقتی داشتم تلاش میکردم کفش رو توی پام کنم و سگکهاش رو ببندم مارک دو زانو نشست کنار پام و کفش رو توی پام کرد و بست و کارن هم از اونطرف هی تو پهلوی من سقلمه میزد.کارن قرار بود شب پیش من بمونه و مارک ما رو رسوند خونه و کمی نشست و حرف زد.موقع خداحافظی که همو بغل کردیم توی چشمام یه جوری نگاه میکرد که سرمو انداختم پایین.بعد هم برای اولین بار گونه م رو بوسید و رفت. نکته اینه که من هیچوقت کششی به مارک نداشته م و همیشه مثل یه دوست بهش نگاه کردم و نه بیشتر.مارک خیلی خیلی خجالتی و کم حرفه.انقدر که من هم احساس خجالت میکنم و باهاش راحت نیستم.من دوست دارم طرفم شیطون باشه و اهل حرف و خنده و معاشرت.مارک خیلی تو داره.من با آدمهای درونگرا احساس امنیت نمیکنم چون حس میکنم نمیتونم بشناسمشون.اما درسخون ترین و باهوش ترین بچهء کلاسه و همیشه توی درسها به من کمک کرده.بچه نیست اگرچه 22 سالشه فقط.البته من اینو دیشب فهمیدم وگرنه فکر میکردم 26 سال رو داره حداقل،چون خیلی مردونه رفتار میکنه.و دو تا چیز دیگه که در مدت این ترم نسبت بهش فهمیدم اینه که صادق و دست و دلبازه.شاید این به نظر شما خنده دار بیاد اما پسرهای اینجا به شدت خسیس هستن.اینجا دختر و پسری که مدتهاست با هم دوست هستن و رابطه دارن وقتی میرن بیرون هرکس جدا بیل خودش رو پرداخت میکنه.حداقل بیشتر مواقع اینطوری هست و خیلی هم عادیه. مسئله دیگهء من اینه که من ترجیح میدم یه دوست خوب و ساپورتیو داشته باشم تا یه دوست پسر و کلی جنگ اعصاب.علاوه بر این هیچ دلم نمیخواد وارد یه رابطهء کوتاه مدت بشم.ترم اول که تقریباً تموم شده و ترم دوم هم به همین زودی میگذره و هردوی ما به دو راه جداگانه میریم.و من الان برای داشتن رابطه هیچ عجله ای ندارم و دلم میخواد تمرکزم روی درسم باشه.اما وقتی هر روز ابراز علاقه های پنهانی و آشکار کسی رو میبینی که پسر خوب و به قول ما بچه مثبتی هم هست ناخودآگاه احساسات آدم کم کم تحریک میشه. بگذریم،دیشب یکی از بهترین شبهای زندگیم بود چون بعد از یه عالمه استرس ریلکس بودم و کلی تفریح کردم و الان خیلی حالم بهتره و شادم.از فردا باید پروژهء آمارم رو شروع کنم که هیچ چیزی ازش نمیدونم و باید قبل از کریسمس تحویلش بدم.کریسمس رو که با خوانوادهء کارن میگذرونم و بعد مارشا و نامزدش برای سال نو میان پیش من.و امتحانام 15 ژانویه شروع میشه.13 ژانویه هم وقت دادگاه دارم.خیلی ناراحتم که وقت دادگاه درست دو روز قبل از اولین امتحانمه.با اینهمه استرس چطوری درس بخونم؟اگه دادگاه خوب پیش نره چطوری برم امتحان بدم؟خب مثبت فکر میکنم و امیدوارم همه چیز اونطور که میخوام پیش بره.نمیتونم برای اون یه هفته تعطیلی بعد از امتحانا صبر کنم تا با فکر آزاد و بی استرس فقط بخوابم و استراحت کنم. این روزا وقت غذا خوردن هم به سختی پیدا میکنم و معده م به شدت ناراحت شده علاوه بر اینکه امروز دقیقاً سه هفته میشه که گلو درد وحشتناکی دارم که تا چند روز پیش لخته لخته ازش چرک میومد.نمیدونم چرا خوب نمیشه.اما مهم نیست چون این مدت همش به این فکر میکردم که زندگی چه فرصت ناب و هیجان انگیزیه حتی با تمام سختیها و ناملایماتش.دلم میخواد از لحظه لحظه ش لذت ببرم و با تمام وجودم زندگی کنم.خوشبختم که این لحظه ها رو دارم و بابت داشتنش سپاسگذارم. پ.ن1: دلم برف میخواد.از بارون خسته شدم. پ.ن2:وقت کامنت گذاشتن که هیچ،وقت خوندن هر روز وبلاگهایی رو که دوست دارم بخونم هم ندارم.به هر حال زندگی همیشه یکجور نیست. پ.ن2:این وبلاگ رو خیلی دوست دارم اما نوشتن اینجا دیگه برام راحت نیست.تعداد پستهای نوشته شده و پابلیش نشده م داره زیاد میشه! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 19:57 توسط دریا |
|
تب دارم.نشسته ام روی کاناپه و صدای موسیقی تنم را در هم میپیچد.هزار و یک چیز در سرم چرخ میخورد.نمیدانم بار چندمی ست که این صفحه را باز کرده ام و دوباره بسته ام.دلم گرفته است.نه به خاطر مشکلات زیادی که راه نفس کشیدن را برایم بسته اند که من کسی نیستم که به این سادگی ببازم.که هرچه فشار بیشتر می شود من برای جنگیدن آماده تر. دلم گرفته است چون قلبم چیزی را حس میکند که دلم نمیخواهد اتفاق بیفتد.نگاه هایت این روزها فرق کرده است.نگاه هایت را انکار میکنم.چشمانم را به نقطهء دیگری می دوزم.بوی عطرت را انکار میکنم.دلم نمیخواهد تو برای من بیشتر از یک دوست باشی.دوستی که بی نهایت دوستش دارم.دوستی که همیشه وقتی داشتم فرو میریختم کنارم بوده است و نگذاشته است تا از هم بپاشم.ولی تو را به خدا فقط دوستم باش.نه بیشتر.دلم عشق نمی خواهد.دلم نگاه عاشقانه نمی خواهد. حالم خوب نیست.تو را به خدا با من اینطوری حرف نزن.مرا اینطور خطاب نکن.مرا اینطور نگاه نکن.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 4:36 توسط دریا |
|
There's no time for us http://www.youtube.com/watch?v=5L8-FTvSVxs&feature=player_embedded
کرگدن نوشت: برای ما زمانی نیست برای ما جایی نیست چیست که رویاهای ما را به اشتباه دور از ما بنا میکند چه کسی میخواهد زندگی کند برای همیشه؟ شانسی برای ما نیست همه چیز از قبل برای ما تعیین شده است در این جهان تنها یک لحظهء شیرین به ما اختصاص دارد چه کسی میخواهد زندگی کند برای همیشه؟ چه کسی را یارای همیشه عاشق بودن است؟ زمانی که عشق باید بمیرد اما اشکهای مرا با لبهایت لمس کن دنیای مرا با سر انگشتانت لمس کن و ما میتوانیم برای همیشه یکدیگر را داشته باشیم و میتوانیم برای همیشه عاشق باشیم همیشه همین امروز ماست چه کسی میخواهد زندگی کند برای همیشه؟ همیشه همین امروز ماست پ.ن:تلاش کردم معنی ترانه رو برسونم اما ترجمه کردن خیلی کار سختیه.من الان به سختی میتونم اون حسی رو که با خوندن متن انگلیسی دارم و اون معنایی رو که این ترانه به زبان انگلیسی در ذهنم میاره به فارسی بنویسم.اگر پر از ایراده معذرت میخوام.فقط برای کرگدن عزیز نوشتم.
همیشه میدونستم برای ساده ترین چیز هم باید بجنگم اما نمیدونستم روزی بیاد که حتی بهم اجازه جنگیدن هم ندن.اینجا هم کسی به حرفتون گوش نمیده و براتون اهمیتی قائل نیست.حتی بهم اجازه نمیدن دوباره اپلای کنم چون قوانینشون از ۵ اکتبر تغییر کرده.قانون جدید هم اینه که اگر ویزات تموم شده بوده و هنوز اینجا بودی و فاصله بین انقضای ویزات تا شروع درست بیش از یک ماه بوده(برای من یک ماه و هفت روزه)حق نداری دوباره از اینجا اپلای کنی.باید برگردی کشورت از اونجا اقدام کنی.مهم نیست نزدیکه امتحانای ترم اولتی.مهم نیست چقدر پول دادی.مهم نیست چه بلایی سرت میارن اینطوری.هیچی مهم نیست براشون.خیلی خسته م.دلم میخواد بخوابم.یه خواب طولانی...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 15:17 توسط دریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 |
|
RSS
|